محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

486

آثار عجم ( فارسى )

اكنون كه در اين ده ، رخت عزيمت كشيده و از همه رميده ، به گوشه‌اى آرميده‌ام ، از شب ، ثلثى رفته و از شمع ، نيمى مانده . رطب اللسّان ؛ نامه به فرمان ؛ وقايع مسافرت ، تا به اين مكان را ، نگاشته و مطلبى را فرونگذاشته‌ام . از كلكم اشارتى رفت كه اگر خاطر به هواى اوصاف جناب معزّى اليه پيوسته دارى و كمر براى ترقيم اخلاقش بسته ، به دستيارى تو ، من نيز قدمى به عرصهء اين نامه مىگذارم و نام نامى او را در آن مىنگارم . گفتم : طوبى لك و مرحبا بك ! اشارتى كردى بهجت اثر و بشارتى دادى ، فرح‌گستر . پس شمّه‌اى در اين معنى ، به سلك تحرير كشيده ، زينت‌افزاى اين دفترش مىنمايم : جناب مستطاب معالى اياب ، حكيم‌باشى ، الحاج ميرزا محمّد ، ابن مرحمت پناه حاجى ميرزا على اكبر طبيب - طاب‌ثراه - است ؛ هو ملاذ الحكماء و معاذ الاطّباء ؛ آنكه از سحاب ذات عيسوى صفاتش ، مستسقيان « 1 » باديه هجران ، استسقا « 2 » كنند و از مفرّح « 3 » انفاس با بركاتش ، سودازدگان زاويهء حرمان ، استشفا جويند . همواره همّت را بر چاره‌جويى اسقام بيماران گماشته و پيوسته اوقات را صرف ازالهء دنس « 4 » آلام عليل المزاجان داشته ، در معرض تشريح حذاقتش ، حكمت بقراط « 5 » به قيراطى « 6 » شايد فروخت و در مقام شرح اسباب حكمتش ، قانون بو على را به كانونى بايد سوخت ؛ لا زالت ايّام عمره و عزّه و اقباله . از اولاد مجادش نيز نامى بريم و از اين مرحله نگذريم : ارشد آنهاست [ 298 f ] : معتمد الّسلطان جناب مسيح الملك ، ميرزا حسام الدّين ، حكيم حضور حضرت اقدس شهريارى . ارسطو « 7 » سطوتى است مسيحادم ؛ لقمان « 8 » حكمتى خضر مقدم ؛ جامع علوم ظاهريّه و باطنيّه است و حاوى حكمت الهيّه و طبيعيّه ؛ در نظم و نثر و عربيّا و فارسيّا مسلّم است و به دربار همايونى ، امين و محرم ؛ ضاعف اللّه قدره و احسن خلقه . جناب فخامت نصاب ، ميرزا احمد على مستوفى ، مهر سپهر عقل و كياست ، بدر منير

--> ( 1 ) . مستسقى به ضمّ ميم و كسر قاف ، طلب آب كننده ؛ و آنكه مرض استسقا دارد ، چون در آن مرض ، طلب آب كند ، لهذا او را مستسقى گويند . ( 2 ) . استسقا نام مرضى است معروف كه شكم بزرگ شود و تورّم پيدا كند . ( 3 ) . مفرّح به ضمّ ميم ، به صيغهء فاعل ، نام معجونى است مركّب كه مقوّى دل و جگر باشد . ( 4 ) . دنس به فتحتين ، چرك و چركناك شدن ؛ و به فتح اوّل و كسر ثانى ، چرك‌آلود . ( 5 ) . بقراط ، نام حكيمى است ؛ شرح حالش گذشت . ( 6 ) . قيراط ، بالكسر ؛ وزنش ، به حسب بلاد ، مختلف است . بعضى ، چهار يك از شش يك دينار گفته‌اند و بعضى نصف ده يك دينار و بعضى چهار جو متوسط . ( 7 ) . ارسطو : شرح احوالش مرقوم شد و گذشت . ( 8 ) . لقمان : ايضا حالش مسطور گرديده .